تبلیغات
بهترین وب عکسها و مطالب جالب - جنیان در حضور امام باقر علیه السلام

مترجم سایت

جنیان در حضور امام باقر علیه السلام

 

نوع مطلب :مذهبی ،داستان ،اهل بیت ،

نوشته شده توسط:حسین شورگشتی

جنیان در حضور امام باقر علیه السلام

مبارزات فرهنگى امام باقر علیه السلام

پرورش یافتگان مكتب امام باقر علیه السلام آن چنان هوشمندانه عمل مى‏كردند كه هر كدام در هر منطقه‏اى كه حضور داشتند، تمام مخالفین و دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام از نفوذ و عظمت آنان در هراس بودند. آنان با فعالیت‏هاى فرهنگى و سیاسى خود طرح‏ها و نقشه‏هاى شیطانى حكومت‏هاى ستمگر را افشا نموده و با سخنان روشنگرانه، حقانیت اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله را به گوش مردم مى‏رساندند. این فعالیت‏ها آنچنان مؤثر بود كه طاغوت‏هاى زمان، وجود آنان را تحمل نكرده و دستور قتلشان را صادر مى‏كردند.

امام باقر علیه السلام در این میان از راه‏هاى مختلفى به یاران خویش كمك نموده و در حفظ جان آنان مى‏كوشید. داستان زیر در عین اینكه یكى از كرامت‏هاى مهم حضرت به شمار مى‏رود از شیوه‏هاى مختلف آن حضرت در یارى رساندن به دوستانش نیز حكایت دارد:

جابر جعفى یكى از مهم‏ترین یاران و شاگردان امام باقر علیه السلام است. او 18 سال در مدینه از محضر امام باقر علیه السلام بهره برد و هزاران حدیث نورانى را در سینه خود جاى داده بود. وى داستانى شنیدنى دارد كه در این جا مى‏خوانیم:

نعمان بن بشیر در سفر به مدینه جابر را همراهى مى‏نمود. او مى‏گوید: هنگامى كه به شهر رسیدیم مستقیما به زیارت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدیم. موقع برگشت، وى با خوشحالى تمام از امام علیه السلام خداحافظى كرده و با هم به سوى عراق رهسپار شدیم. روز جمعه بود كه به نزدیك چاه «اخیرجه‏»  رسیدیم. در آن جا نماز ظهر را خوانده و بعد از اندكى استراحت‏به راه افتادیم. در این هنگام ناگاه مرد بلند قامت و گندمگونى نزد جابر آمد و نامه‏اى به او داد. جابر آن را گرفت و بوسید و بر چشمانش نهاد. در آن نامه نوشته شده بود: «از جانب محمد بن على به سوى جابر بن یزید.» جاى مهر در آن نامه تر و تازه بود، به همین جهت، جابر به آن مرد بلندقامت گفت: از پیش امام باقر علیه السلام چه ساعتى حركت كرده‏اى؟

مرد ناشناس  : همین لحظه!

جابر: قبل از نماز یا بعد از نماز؟

مرد ناشناس: بعد از نماز.

جابر به خواندن نامه مشغول شد، اما با خواندن آن هر لحظه چهره‏اش دگرگون مى‏شد و نشانه‏هاى ناراحتى در رخسارش نمایان مى‏گردید، تا اینكه به آخر نامه رسید، او نامه را با خود داشت و ما همچنان به حركت‏خود ادامه دادیم. از وقتى كه جابر نامه را خوانده بود ، دیگر او را شادمان ندیدم تا اینكه شب به كوفه رسیدیم و من در منزل خود به استراحت پرداختم.

چون صبح شد، به خاطر احترام و بزرگداشت جابر به نزدش رفتم. با شگفتى تمام دیدم از خانه‏اش بیرون آمده و به سوى من مى‏آید اما مانند كودكان تعدادى مهره استخوانى و قاب كه با آن بازى مى‏كنند به گردن انداخته و بر یك چوب نى سوار شده و دیوانه‏وار مى‏گوید:

اجد منصور بن جمهور

امیرا غیر مامور

«منصور بن جمهور را فرماندهى مى‏بینم كه فرمانبردار نیست.»

و اشعارى از این قبیل مى‏خواند. او به من نگاه كرد و من هم به او. او به من چیزى نگفت و من هم با او حرفى نزدم. هنگامى كه این شاگرد بزرگ امام باقر و دانشمند برجسته را در چنین حالى دیدم، دلم به حالش سوخت و گریه كردم. كودكان و سایر مردم به اطراف ما جمع شدند. جابر به همراه كودكان جست و خیز مى‏كرد و به میدان بزرگ كوفه (رحبه) آمد. مردم به همدیگر مى‏گفتند:

«جن جابر; جابر دیوانه شده است.»

به خدا سوگند چند روزى نگذشت كه از جانب هشام بن عبدالملك نامه‏اى به والى كوفه رسید. او در آن نامه به حاكم كوفه دستور داده بود كه: «مردى در كوفه به نام جابر بن یزید جعفى است، او را یافته و گردنش را بزن و سرش را نزد ما بفرست.» حاكم كوفه بعد از خواندن نامه متوجه اهل مجلس شد و گفت: جابر بن یزید جعفى كیست؟ گفتند: خدا تو را اصلاح كند. او مردى دانشمند و فاضل و محدث بود كه بعد از انجام مراسم حج و برگشتن از خانه خدا دیوانه شد و هم اكنون روزها در میدان بزرگ شهر بر نى سوار شده و با كودكان بازى مى‏كند.

حاكم به اتفاق جمعى آمد و از بالاى بلندى، میدان را نگریست. او را دید كه بر نى سوار است و به همراه بچه‏ها بازى مى‏كند. گفت: «خدا را شكر كه مرا از كشتن او بازداشت!» نعمان بن بشیر در ادامه مى‏گوید: از این ماجرا چندى نگذشته بود كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و گفته‏هاى جابر به حقیقت پیوست.

ابو حمزه ثمالى مى‏گوید: روزى جهت‏شرفیابى به حضور امام باقر علیه السلام اجازه خواستم، گفتند: عده‏اى خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت اندكى صبر كردم تا آن‏ها خارج شوند. پس كسانى خارج شدند كه آن‏ها را نمى‏شناختم و به نظرم غریب و ناآشنا مى‏آمدند. اجازه شرفیابى گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض كردم: فدایت‏شوم، الآن زمان حكومت‏بنى امیه است و از شمشیرهاى آن‏ها خون مى‏چكد. (یعنى ورود افراد ناشناس براى شما خطر آفرین است). امام فرمود: اى ابا حمزه! اینان گروهى از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسائل دینى خود سؤال كنند. آیا نمى‏دانى كه امام حجت‏خداوند برجن و انس مى‏باشد؟

جنیان در حضور امام باقر علیه السلام
امام باقر علیه السلام مرزبان علوم نبوى

امامان معصوم علیهم السلام حجت‏هاى خدایى و پیشوایان هدایت و چراغ‏هاى فروزان در تاریكى‏ها براى تمام اهل دنیا و آخرت هستند. همچنانكه در زیارت جامعه كبیره مى‏خوانیم: «السلام على ائمة الهدى، و مصابیح الدجى، و اعلام التقى و ذوى النهى و اولى الحجى، و كهف الورى، و ورثة الانبیاء، والمثل الاعلى، والدعوة الحسنى و حجج الله على اهل الدنیا والاخرة والاولى; سلام بر امامان هدایت و چراغ‏هاى شب تار و پرچم‏هاى تقوى و صاحبان خرد و دارندگان عقل و پناه مردم و وارثان پیغمبران و مثل اعلا [ى الهى] و [صاحب] دعوت نیكوتر و حجت‏هاى الهى بر اهل دنیا و آخرت و اولى.»

بر این اساس امامان معصوم علیهم السلام براى تمام اهل دنیا از جن و انس و تمام گروه‏ها و ملت‏هاى جهان، حجت الهى و رهبر حقیقى شمرده مى‏شوند.

همچنانكه پیامبر صلى الله علیه و آله بر جن و انس مبعوث شده بود و در آیات 29 تا 31 سوره احقاف این نكته بیان گردیده است، اوصیاى او نیز چنین بودند.

با توجه به این نكات فشرده، در این رابطه 2 داستان زیر را مى‏خوانیم:

الف) سعد اسكاف مى‏گوید: روزى با حضرت باقر علیه السلام كار ضرورى داشتم. به صحن منزل آن حضرت وارد شده و خواستم به داخل اتاق بروم. امام فرمود: «عجله نكن!» من در حیاط منزل امام علیه السلام مدتى جلو آفتاب ماندم... تا اینكه بعد از مدتى با كمال شگفتى دیدم كه اشخاصى از اتاق خارج شده و به سوى من آمدند. آنان از كثرت عبادت لاغر شده بودند. به خدا سوگند! سیماى زیبا و معنوى آنان مرا آن چنان شیفته نمود كه وضع خود را (ناراحتى در هواى گرم) فراموش كردم. وقتى به محضر حضرت مشرف شدم به من فرمود: «گویا تو را ناراحت كردم.» عرض كردم: آرى! به خدا قسم من وضع خود را فراموش كردم. اشخاصى از نزد من گذشتند كه همه یكنواخت‏بودند و من مردمى خوش قیافه‏تر از این‏ها ندیده بودم.

فرمود: اى سعد! آن‏ها را دیدى؟ گفتم: آرى. فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند. عرض كردم: خدمت‏شما مى‏آیند؟ فرمود: آرى مى‏آیند و مسائل دینى و حلال و حرام خود را از ما مى‏پرسند.

ب) ابو حمزه ثمالى مى‏گوید: روزى جهت‏شرفیابى به حضور امام باقر علیه السلام اجازه خواستم، گفتند: عده‏اى خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت اندكى صبر كردم تا آن‏ها خارج شوند. پس كسانى خارج شدند كه آن‏ها را نمى‏شناختم و به نظرم غریب و ناآشنا مى‏آمدند. اجازه شرفیابى گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض كردم: فدایت‏شوم، الآن زمان حكومت‏بنى امیه است و از شمشیرهاى آن‏ها خون مى‏چكد. (یعنى ورود افراد ناشناس براى شما خطر آفرین است). امام فرمود: اى ابا حمزه! اینان گروهى از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسائل دینى خود سؤال كنند. آیا نمى‏دانى كه امام حجت‏خداوند برجن و انس مى‏باشد؟

 

تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان